دوچشم مست
دو چشم مست ميگونت ببرد آرام هشياران دوخواب آلوده بربودند عقل ازدست بيداران نصيحت گوي را از من بگواي خواجه دم دركش كه سيل از سرگذشت آن را كه مي ترساني از باران گرآن ساقي كه مستان را راست هشياران بديدندي زتوبه ، توبه كردندي چو مي بردست خماران گرم با صالحان بيدوست فردا دربهشت آرند همان بهتر كه دردوزخ ك...
چنان بروي تو آشفته ام
چنان بروي تو آشفته ام ببوي تو مست كه نيستم خبرازهرچه دردوعالم هست دگربروي كسم ديده باز مي نشود خليل من همه بتهاي آذري شكست مجال خواب نهيباشدم زدست خيال درسراي نشايد برآشنايان بست خلاص مي طلبد هركجاگرفتاريست من ازكمند تو تا زنده ام نخواهم جست غلام همت آنم كه پاي بند كسي است بجانبي متعلق شد از هزاربرس...
شیدایی
يک روز به شيدايي درزلف تو آويزم وزآن دولب شيرين صد شوربرانگيزم گرقصد جفا داری اينک من و اينک سر درراه وفاداری جان درقدمت ريزم بس توبه و پرهيزم کزعشق تو باطل شد من بعد برآن شرطم کزتوبه بپرهيزم نسيم دل مسکينم برخاک درت گمشد خاک سرهرکويی بی فايده می بيزم درشهربرسوايی دشمن بدفم برزد تا بردف عشق آمد تير ...
برگ زرینی ازباغ هستی
بيا که درغم عشقت مشوشم بی تو بيا بين که دراين دم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو می نالم ای پريرخسار چون روز گردد گوئی در آتشم بی تو دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا هميشه زهرفراقت چشيده ام بی تو اگرتو بامن مسکين چنين کنی يارا دوپايم ازدوجهان نيز درکشم بی تو پيام دادم و گفتم بيا خوشم ميدار جواب دادی و گ...
ولوله عشق
ای ولوله ی عشق تو برهرسرکويی روی تو ببرد ازدل ماهرغم رويی آخربترحم سرموئی نگران را که آهی بودش تعبیه درهربن موئی کم می نشود تشنگی ديده ی شوخم با آنکه روان کرده ام ازهرمژه جويی ای هرتنی ازفکر تو افتاده به کنجی وی هردلی از شوق تو آواره بسوئی ما يکدل و تو باک نداری که برآئی هرلحظه بدستانی و هرروز بخوئی...
به هوش
نماز شام قيامت به هوش بارآيد كسي كه خورده بود مي زبامداد الست نگاه من بتو و ديگران بخودمشغول معاشران زمي و عارفان زساقي مست اگرتو سرو خرامان زپاي بنشيني چه فتنه ها كه برخيزد ميان اهل نشست برادران و عزيزان نصيحتم مكنيد كه اختيارمن ازدست رفت و تيرازشست حذركنيد زباران ديده ي سعدي كه قطره سيلي شود چون ب...