چو بينی ستم پيشه و نابکار
وقتی ستم رسيده ای را ديدی اورا دربرابر ستمگرياری کن چو بينی ستم پيشه و نابکار کند با ستم حال مظلوم زار توانی اگر يارمظلوم باش طرفدارمسکين و محروم باش برچسبها: چو بينی ستم پيشه و نابکار
چو بربنده ای خواهد ايزد صلاح
وقتی خداوند پاک خير بنده ای رابخواهد ، کم گفتن ، کم خوردن ، و کم خفتن را به وی الهام می کند چو بربنده ای خواهد ايزد صلاح به پيمودن راه خيرو فلاح بخوردن ، بخفتن ، بگفتارهم کندملهم اورا به مقدارکم برچسبها: چو بربنده ای خواهد ايزد صلاح
چو افتد بدست فرو مايه کار
وقتی فرو مايگان سروری يابند اميد ها قطع گردد چو افتد بدست فرو مايه کار شودحال برجمله ی خلق زار رودآرزوها سراسربـــه باد نبينی دگرخاطـری هيچ شاد
زکاری چو ترست بود جان من
چون ازکاری ترسيدی ، در آن وارد شو ، زيرا سختی پرهيز از سختی آن کار بيشتراست زکاری چو ترست بود جان من برو خويشتن را تو در آن فکن که سختـی پرهيز بد بيگمان فزونترزسختـــــی انجام آن برچسبها: زکاری چو ترست بود جان من
جهان را دوحال است ای آدمی
روزگاررا دوحالت است ، گرفتن و دادن ، آنچه را بگيرد برنمی گردد ، و آنچه را بدهد پاينده نيست. جهان را دوحال است ای آدمی دهد گاه و هم اوستاند دمـــی چوگيرد نخواهــد دگردادپس هرآنچ او دهد نيست پاينده بس برچسبها: جهان را دوحال است ای آدمی
چو اکرام کردی تو بر ناکسی
بترس از ناکسی که ويرا بزرگ داشتی و پستی که اورا مقدم شمردی و فرو مايه ی که اورا برافراشتی چو اکرام کردی تو بر ناکسی برافراشتی سفله ی چون خسی مقدم شمردی تو رذلی بکار ببايد نمودن از اين ها فـــرار برچسبها: چو اکرام کردی تو بر ناکسی
چو پرسند مردم که کارتو چيست
بترس از هرکاری که چون از آن سوال شود کننده اش حيا کند و منکر آن گردد. چو پرسند مردم که کارتو چيست گرت جای اظهارو اقرارنيست دگــر شرم داری ز کردارخويش نبايد چنين کار گيری تو پيش برچسبها: چو پرسند مردم که کارتو چيست
بروتا توانی زنادان گــريز
همانطوری که از مصاحبت با دانا ، آسوده ای از همنشينی با نادان بترس بروتا توانی زنادان گــريز مکن ليک دوری زاهل تميز ترا باشد از سوی او ايمنی زنادان نيايد جز اهريمنـی برچسبها: بروتا توانی زنادان گــريز
به نيکی دل کس چو آری بدست
با هرکه ميخواهی خوبی کن تا اميرش شوی از هرکه ميخواهی بی نياز شو تا نظيرش شوی به نيکی دل کس چو آری بدست اميرش شوی جان من هرکه هست زهرکس تو خـودرا کنی بی نياز نظيرش شوی چون کنــی چشم آز برچسبها: به نيکی دل کس چو آری بدست
چو خواهی بکاری تو شورا کنی
با دشمن دانايت مشورت کن و از رای دوست نادانت بگذر چو خواهی بکاری تو شورا کنی نکوترکه با مـرد دانا کنی گرت خصم باشد چو عاقل بود بسی بهتر از يارجاهل بود برچسبها: چو خواهی بکاری تو شورا کنی
چوخواهی که بيخ بدی و منـی
با ريشه کن کردن بدی از سينه ی خود آن را از سينه ی ديگری برکن . چوخواهی که بيخ بدی و منـی تو ازسينه ی ديگری برکنی ببرکندن آن تو ازقلب خويش بپرداز تا ميتوانـــی زپيش برچسبها: چوخواهی که بيخ بدی و منـی
چـــو خيری توانی فرستی به پيش
برآنچه از خوبيها پيش فرستاده ای شادی بيش کن و برآنچه از دستت رفته اندوهگين تر باش چـــو خيری توانی فرستی به پيش تراشادمانـــی برآن باد بيش گرت خيری از دست رفت ای پسر به چشم تاسف تو برخود نگر برچسبها: چـــو خيری توانی فرستی به پيش
زسر مستـــی سخت جام غنا
از سر مستی توانگری به خدا پناه بريد زيرا به هوش آمدن از آن دشواراست زسر مستـــی سخت جام غنا نباشد پناهـــی بغيراز خدا که هشياری از آن نه آسان بود سزد بنده گرزآن هراسان بود برچسبها: زسر مستـــی سخت جام غنا
چوخواهی نباشد ملامتگـــــرت
ازخوراکت بکاه کمتربيمار می شوی ، سخن کمتربگوی از نکوهش ايمن باش چوخواهی نباشد ملامتگـــــرت شود ايمن ازهرمرض پيکرت توکم گفتن و کم خوری کن شعار زافراط درهــــرکجابيم دار برچسبها: چوخواهی نباشد ملامتگـــــرت
بود عارف آنکس که خودرا شناخت
عارف کسی است که نفسش را بشناسد و آزاد کند و از آنچه اورا از خدا دور می سازد يا به هلاکت می رساند پاک گرداند بود عارف آنکس که خودرا شناخت زبند هوی نفسش آزادساخت زغيرخدا لـــــــوح دل را زدود رها خــود زبندهلاکت نمود برچسبها: بود عارف آنکس که خودرا شناخت
سری را سزد رتبت ســروری
آقا کسی است که باربرادرانش را بردوش کشد و به همسايگان نيکی کند سری را سزد رتبت ســروری کسی را بـــود برکسان برتری که برتن کشد بارياران خويش به همسايه نيکی کند هرچه بيش برچسبها: سری را سزد رتبت ســروری
تراباشد آسايش اندرسه چيز
آسايش درسه چيز است ، همسر سازگار، فرزندخوب ، دوست موافق تراباشد آسايش اندرسه چيز اگر باشی ای دوست اهل تميز نخستين بـود همسرسازگار دوفـرزند نيک وسه شايسته يار برچسبها: تراباشد آسايش اندرسه چيز
بود عالم آن کس که زآموختن
دانشمند کسی است که از آموختن بستوه نيايد بود عالم آن کس که زآموختن        هم از توشه ی دانش اندوختن نگـــردد ملول و نياسايد او         به هـــرروز دانش بيفزايد او  
بیرسوروشون بوقارقميش فلکدن
بیرسوروشون بوقارقميش فلکدن نه ايستيور بوقوردغی کلکـــدن دينه گچيرت اولدوزلاری الکدن قوی توکولسون بو يئر يوزی داغيلسين بوشيطانيلق قورقوســی بير يغيلسين از طبيعت بايد پرسيد ، هدف و مقصودش از اين كلك ها و خشنونت ها چيست و به چه دليل انسانها با يكديگر درستيزند و از اين كارها چه سودي مي برند ، دليل اين ه...
من سنون تک داغا سالديم نفسی
من سنون تک داغا سالديم نفسی سن ده قيتر گويلره سال بوسسی بايقوشون دا داراولماسين قفسی بوردا بير شير دارداقاليب با غيرير مـــروتسيز انسانلاری چاغيرير همچون چهره زيباي مه رويان و مه پيكران و فرشته صفتان دهربا الهام گرفتن از انفاس قدسي ، دردها و كربت ها وسوزها و اسراربيكران عشق را برپيكره سخت صخره ها و ...