ای کاش دردل انسان افسانه ای بنام سوختن وجود نداشت | بلاگ

ای کاش دردل انسان افسانه ای بنام سوختن وجود نداشت

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

ای کاش دردل انسان افسانه ای بنام سوختن  وجود نداشت ، ای کاش دل انسان آينه بيداری و استقامت و سرزمين صفا و يکرنگی نبود ،  ای کاش قضيه ای بنام تفکرو انديشه و تصورات  ازاول وجود نداشت ، ای کاش موضوعی  بنام گم شده درهيچ جای عالم هستی مطرح نمی شد ، ای کاش اين دل تنگی ها آدمی را  درهاله ای  از انفجار فرو نمی برد ، ای کاش زمانه وجود و مفهوم خارجی نداشت ،  ای کاش حسی بنام خواسته ها و آمالها وآرزو های بی نهايت درسرشت انسان وجود نداشت ،  ای کاش خصومتها و کشمکش های زندگی جای خودرا به آرامش و صفا می داد ، ای کاش آدمی  آنچنان توانايی وقدرت تسلط کامل برنيروهای نامرموز و ناشناخته طبيعت را درخود داشت  ، ای کاش تمامی مجهولات عالم هستی به معلومات مبدل می شد ، ای کاش آنچه که انسان می  خواست واراده می کرد در آن واحد به آن می رسيد ، ای کاش پديده ای بنام محدويت   برای انسان درعالم وجود نداشت ، ای کاش انسان قدرت تسلط برنيروها و خواسته های بی  نهايت خودرا دردرون داشت ، ای کاش مفهومی بنام نورو ظلمت درجهان هستی وجود نداشت ،  اما چه می شود کرد همه اطن مفاهيم وجود عينی دارند ، هم نور وجود دارد هم ظلمت   ، و هم موجودی بنام انسان پا به عرصه هستی نهاده است و دلی دارد و سوزی ، و خواسته  ای دارد و آرزوهايی ، همه اينها بی نهايت و مهارنشدنی است ، با اين واقعيت های  موجود چه کنيم ، با اين سوختنی دل چه می توان کرد ، با اين ازخود بيگانه شدن ها و  يا به خود چسبيدنها  چه کنيم ، مگر می شود جلو حرکت  پديده های طبيعت و  تحولات  درونی آنرا  مانع شد ، مگر می شود از جاری شدن آب رودخانه ها ويا  طلوع و غروب خورشيد عالمتاب جلو گيری بعمل آورد ، مگر امکان دارد ازرشد و شکوفای گل  درزمان خودش ويا از پژمردگی آن دردوره خاص خود ممانعت کرد ، مگر می شود جلو حرکت  درونی زمين را گرفت ، مگر می شود جلو حوادث و اتفاقات ناگهانی ورويدادهای خاص عالم  هستی را گرفت و از آنها خواست که بروند و ديگربرنگردند ، خوب می دانيم که اينگونه  خواسته ها غيرعملی است ، پس با اين نيروی درونی که ما را مداوم  سرزنش می کند  و اضطرابات و پريشانی مارا چندين برابرکرده است چگونه مقابله کنيم ، چگونه می  توانيم خودرابه بی خيالی زنيم و هراتفاقی که درپيرامون مان می افتد عکس العملی از  خود نشان ندهيم ، مگر می شود ، پس با سوداگريهای دل چه کنيم ، با موجی که درسينه  مان هست چگونه برخورد کنيم و باآن نيرويی که مارا واداربه کارهای خاصی می کند چه  کنيم ، اصلا چرا زنده هستيم و هدف مان از زنده ماندن چيست ؟ و چه برنامه هايی برای  ادامه زندگی خود تدارک ديده ايم ، آيا برنامه ای هم داريم ، يا بدون برنامه و بی  هدف همينگونه به حيات خود ادامه می دهيم و از اين زندگی چه لذتی می بريم وآيا معنی  و مفهوم واقعی آن را شناخته ايم و تا چه حدی خودمان را شناخته ايم و اين شناختها چه  نتيجه ای را درپی داشته است ، چرا دروجودمان تضادها و ستيزهای داخلی مداوم موج می  زند و اين ستيز ها مارا به کدام طرف سوق می دهد آيا باعث حرکت و رشدمان می گردد یا  زمينه های انحطاط و شقاوت را برای مان فراهم می سازد.

...
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 14:58