کوله بار آرزو..

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

از آن زمان که رخ زیبایت را  دیدم عاشق شیدایت گشتم از بلندای آسمان عشقم سودای وصال را درذهن پروریدم دم به دم  به سویت راه افتادم درهرکوه و دشت و دمنی شمع وصال روشن کردم تا دمی ازوجود زیبایت  و عطر دلاویزت مست و مدهوش شوم  ، دراوج لذت و خوشی  بودم که ناگهان ازدستم دررفتی باز هم اندوه و غم سراسر وجودم را فراگرفت ،  و هرروز  درتمنای وصال با هم با این سر سودازده و متحیر راهی دشت و بیابان گشتم و به دنبال  گمشده خود درجستجو ،  مسافت های طلانی را طی  کردم ازساحل بحری به کرانه بحور بیکران گذرکردم  به هرجا که سر می زدم بدنبال نشانی از وجود نازنینت بودم درآن وجودی که سرشار از  رازهای عالم خلقت بود من هم جویای همان رازم ، گاهی اوقات  چیزهائی نثارم می کنی از خود بیخودم می کنی  زمانی از ام فاصله می گیری و گوئی ، برو لیاقت مست شدن را نداری آخر تو چگونه یاری هستی ، چرا این همه سرگردانم نگه داشته ای دراوج گفتگو با او بودم از او گله ها می کردم  دردها و محنت های درونم را بیان می کردم التماس می نمودم بدنبال آگاهی از آن رمز بودم  ، که می دانستم در آن خبرهائی هست شعله  های آتش وجودم را فراگرفته بود همه جایم درحال سوختن بود محشربود اعضای درونم غوغا می کرد از آن آتش درون به اومی گفتم با جان و دل به حرفهایم گوش فرا می داد ، ولی آنچه  می خواستم برایم نمی گفت  علت امتناعش را جویا شدم دیدم که از ام می ترسد  می گفت  از ات ترس دارم این راز خیلی چیز ها دردرون دارد از آن  می ترسم که پذیرش افشای آن برایت سخت باشد و حدو اندازه را نگه نداری ، زاری می کردم درخواست می کردم تااز آن عزیر دلم برام رازها بگوید و اظهار آمادی تام  کرده بودم خیلی حرفها و سخن های نغز وشیرینی در بین مان ردو بدل شد سرگرم بیان قصه  ها ی آتشین بودم که ناگهان دیدم محوشد  آری رفت و من را با کوله باری از آرزوهایم  تنها گذاشت  باز هم تنهائی بازهم دربدری  بازهم درماندگی بازهم  مهجوری وجودم را  فراگرفت

نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 19:43
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها